آخرين مطلب
چشم هايش خوب شد
ولي باز هم مي سوزند و خشكند . قطره ميريزد. سه دهم به چشم ديد باز گشته است چشم ديگرش خوب است ده دهم ديد دارد .
داريم جدا ميشويم .
دعا ... نميدانم
برگ ها دعا كردند تا پرطروت وتازه بمانند اما زمستان رسيد
نوشته های پراکنده در ادبیات، هنر، فلسفه و اجتماع
چشم هايش خوب شد
ولي باز هم مي سوزند و خشكند . قطره ميريزد. سه دهم به چشم ديد باز گشته است چشم ديگرش خوب است ده دهم ديد دارد .
داريم جدا ميشويم .
دعا ... نميدانم
برگ ها دعا كردند تا پرطروت وتازه بمانند اما زمستان رسيد
در وبلاگ نگارك مطلبي خواندم كه در بالاترين هم اين مطلب امتياز بالايي آورده . در آنجا به قول چرچيل آمده بود كه سختترين كار دنيا قانع كردن يك احمق است. اين مرا به ياد يك حكايت از مثنوي انداخت روزي عيسي از احمقي مي گريخت . كسي به عيسي گفت تو مگر آن كسي نيستي كه با نيروي الهي خود مردگان را زنده ميكني. عيسي گفت: آري. سوال كننده گفت پس چرا اين ورد را به احمق نميخواني كه زنده دل و هوشيار شود و عيسي اينگونه پاسخ مي دهد :
بر تن مرده بخواندم گشت حي بر سر لاشي بخواندم گشت شي
خواندم آن را بر دل احمق به وُد صد هزاران بار و درماني نشد
گفت رنج احمقي قهر خداست رنج و كوري نيست قهر، آن ابتلاست
مثنوي دفتر سوم بيت 2571تا 2600
قابل توجه كساني كه مي گويند احمدينژاد مرد خداست ، مرد خدا دروغ نمي گويد و در برابر حرف حق قانع مي شود، مرد خدا احمق نمي شود .

در زمانی بسیار دور در مجله ی توفیق حزبی بود به اسم حزب خران ایران برای عضویت در این حزب مبارک شما موظف به اثبات خریت خود بودید و این موضوع سوژه ی خنده ی مردم دوران پهلوی دوم می شد
با بسته شدن توفیق این حزب قدرت مند نیز بسته شد اما با مناظره ی دیشب، محمود احمدی نژاد خریت خود را اثبات کرد و در عین حال این صفت مبارک آنچنان قوی است که ایشان از هم اکنون دبیرکل حزب خران ایران هستند .

در پي اين مطلب كه عكس آن را در بالا مي بينيد محمود دولت آبادي و عبدالكريم سروش به جان هم افتادند و حرف هايي زدند كه از دو انسان فرهنگي واقعاً بعيد بود بعيد از سروش مولوي دان و دولت آبادي خالق سلوچ
اما حسين فراست خواه در اين مطلبي افسوس بسيار از اين هتاكي خورده است
من دراين جا نه به كروبي و نه به سروش و نه به دولت آبادي مي خواهم به پردازم.
دارم فكر مي كنم در گذشته اي نه چندان دور هنگامي كه با حسين هم كلاسي بودم و آنگاه كه كروبي رئيس مجلس بود . وقتي طرح اصلاح قانون مطبوعات در دستور كار مجلس قرار گرفت يك حكم حكومتي به دست كروبي دادند و گفتند خفه. به حسين گفتم يعني همه چيز تمام شد و او گفت: آره نمي دانم شايد حسين يادش نيايد و شايد اين ديالوگ ساخته ي ذهن من باشد!
ولي من فهميدم تمام اتفاقات دوم خرداد تا آن روز هياهوي بسيار بر سر هيچ بوده است . خر همان خر است بجاي پالون رپدوشامر تنش كرده اند . حالا حسين مي گويد من از آن دوران اين را نياموخته ام كه خبري نبوده و نيست . اگر دولت آبادي و سروش نيز اين را آموخته بودند اينگونه بر سر و كول هم نمي پريدند. يا لااقل مرد معلم عرفان چون [...] نعره نمي كشيد . و مرگان به همان زمين تاراج شده اش نگاه مي كرد تا آنكه برود در ميتينگ شركت كند.
و حالا ما هيچ ما نگاه .
پي نوشت : حرفم را سانسور كردم چون هنوز به حرمت مولوي احترامكي براي سروش قائل هستم .

دلم گرفته است و باز ياد نوشتن مي كنم. ياد آن مي افتم كه نوشته هايم را كسي نمي خواند و برايشان جايي آگاهي نمي دهم. نمي دانم شايد رهگذري از كنار آن گذشت و ما را نگاهي كرد. از سر بي حوصلگي ولي براي تو اي همزاد براي تو اي خستگي براي تو اي عصر ابري ذهنم مينويسم شايد در تنهايي جمعيتي بزرگ جمعيتي پريشان باشد .
دلم مي خواهد عذر نخواهم چون دلتنگي گناهي نيست. دلتنگي صليبي است كه انسان خسته را به آن مصلوب مي كنند تا ابد، تا شايد رهگذري كه تو باشي در سايهي آن اندكي آرام بگيري واين تنها راهي است كه سايه ها رنگي شود .
ديگر كه من خوبم ،مريم بهتر است ، تو هم خوب باش
خواهش ميكنم

سلام
شاید با خودتون بگید این علی که این میرا را می نویسد زیاد هم این کاره نیست شاید بگید بابا یه وبلاگ خوب این طوری آپ نمیشه که باید هفته ای یکی دو تا پست داشته باشه. هنوز هم بعد سه ماه دهتا پست نداشته. درسته البته چند تا دلیل داره اما بزرگ ترین اون ها این روز ها بیماری شدید مریم است. مریم احتیاج داره که عمل سنگینی روی چشم چپش انجام بده که شدیداًفکر من را مشغول کرده است. می دانید خیلی خیلی ناراحت هستم این را هم که می نویسم به خاطر این است که از تمامی دوستان مشفق التماس دعا دارم. دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد
فعلاً سلامت باشید دوستان گلم
این روز ها امتحاناتم تمام شده و فراغتی ببیشتری از پش دارم . پس رمانی به دست گرفته ام و نرم نرم می خوانم تعریف رمان شور زندگی را از کسان زیادی شنیده بودم . این رمان را اروینگ استون نوشته و محمد اسلامی ندوشن ترجمه کرده است و داستان زندگی نقاش بزرگ هلندی ونسان ونگوگ است. محمد اسلامی ندوشن محقق و دانشمند بزرگی است از تألیفات او بسیاری را خواندهام اما از ترجمه هایش نه مخصوصاً این که از او ترجمهی رمان ندیده بودم. من که این را می نویسم صفحه ی 324 کتاب را تمام کرده ام . و به راستی با تمام کردن این صفحه آنچنان به وجد آمدهم که نمی توانم تا انتهای آن صبر کنم پس می نویسم . صبح امروز داشتم در اینترنت به دنبال عکس هایی از نقاشی های ونگوگ می گشتم و در ویکی پدیا دربارهی او مقاله ای دیدم بسیار خوب . در مقاله از نقاشیی به نام سبیزمینی خورها با عنوان اولین شاه کار ونگوگ یاد کرده و عکس آن را نداخته بود ( عکس بالای مطلب) برای من که زیاد اهل نقاشی نیستم فهمیدن ریزه کاری های هنری نقاشی زیاد مقدور نبود پس مقاله را بالا پایین کردم و عکس هایش را برداشتم . عصر همین امروز به قسمتی رسیدنم که ونگوگ در روستای نونن این نقاشی را کشید واقعاً حیرت آور بود؛ حیرت در حیرت در حیرت .
آری سه حیرت در میان هم حیرت اول از ذوق سلیم و توانایی ونگوگ که چه چیز هایی را در نقاشیش رعایت کرده و با چه شور بی نظیری این پرده را نقش کرده. دوم از قلم توانای استون بود که با چه دقت و فهم بالایی این ریزهکاریها را در داستان خود گنجانده و حقیقتاً حق مطلب را ادا کرده است و حیرت سوم از قدرت مترجم بود که در چه رودخانهی سیال و زیبایی از جملات شیوای خود آن حظ وافر را به من خواننده منقل کرده است .شور زندگی را به این دلیل به دست گرفتم تا ببینم چگونه یک هنرمند هنرمند می شود در شرح خلق تالبوی سیب زمینی خورها تا حد زیادی این موضوع را فهمیدم امید وارم آن را به کار بگیرم.
مقاله ویکی پدیا در بارهی ونگوگ اینجا
/*]]-->
می خواستم پست جدیدم را به مطلبی در باب رهایی و دربارهی آزادی باشد ولی خبری بهم رسید که نگو نپرس.
مریم می خواست با احسان حرف بزند .به او که زنگ زد احسان سر زخم دل باز کرد و خبری داد اینچنین:
قرار بود این روز ها مجله ( مجلهی نقطه که من و احسان برو بچهها بهش مطلب می دهیم) را صفحه بندی کنند و برود برای چاپ. طفلک طیبه و احسان برای این که به مطالب توی ارشاد گیر ندهند کلی زحمت کشیدند و جاهایی رو که احساس میشد تند روی بود از بین بردن البته از صاحبان مطلب از جمله خود من اجازه گرفتند و این کار آنها در کمال اخلاق بود و از زحمات آنها سپاسگزارم .
اما آنچه احسان روایت کرد چیز دیگری بود . امتیاز این نشریه برای کسی است به نام شکیبا که من او را ندیدهام و نه میشناسم و از طرف او حمایت مالی میشود. البته دوستان تصور نکنند که همایت مالی در حد میلیارد است، نه در حد چند ده هزار تومان حق تألیف و پرداخت هزینهی چاپ که به دویست سیصد هزار تومان میرسد که بیشینه این مبلغ را از راه فروختن نشریه به ارشاد در میآورد. اما این جناب ظاهراً از برادران بسیار ارزشی است، یا اینگونه وانمود میکند و بعد از آنکه مجله با مشقت بسیار صفحه بندی شد این بزرگوار دستور دادند مطلب من کاملاً حذف شود. چرا چون در بارهی سیمین دانشور حرف زده بودم و رمانهای جزیرهی سرگردانی و ساربان سرگردان را نقد کرده بودم . البته استدلال بی بدیلی هم دربارهی رای صادره داشتند، فرمودند : اخیراً نامبرده ( سیمین دانشور)با تلوزیون های خارجی مصاحبه کرده است و باید سانسور شود. مزید اطلاع ایشان باید بگویم که سیمین دانشور قریب یک سال در بستر بیماری افتاده و پا از خانه برون نگذارده است و با هیچ رسانه ای مصاحبه نکرده است و آنکه اخیراً مصاحبه کرده است سیمین بهبهانی است . اما با اینکه احسان بنده خدا این استدلال را هم میآورد به خرج مبارک نمی رود . جالب آنجا است که اگر مقاله را میخواند میدید که در آن به دوستی و مراودهی فکری امام موسی صدر با سیمین دانشور هم اشاره کرده بودم
اما این همه (تمام طولانی بودنش) مقدمه بود و اصل این است که می گویم : خبر که رسید خیلی ناراحت شدم، خانهی مریم بودم و زشت بود واکنش نا فرمی از خود نشان می دادم ولی از رنگ رخسار همه سر ضمیر را فهمیدند. مریم کمی سر به سرم گذاشت تا کمی حالم خوب شود ولی جانم می سوخت آخر.
در میان امتحانان با مشقت از درس و زندگیم گذاشته بودم ؛ سوختن هم داشت.هیچ چیز آرامم نمی کرد خیلی ناراحت بودم . در این جور مواقع نوشتن کمی آرامم می کند به مریم گفتم می خواهم بنویسم. می دانید همیشه فکر می کنم که نوشتن آرامم می کند ولی هیچ گاه به آن در این موارد تن نمی دهم پس فکرم را منحرف می کنم و می گذرد. پس این بار هم قصد نوشتن نداشتم . ولی تنها به مریم گفتم میخواهم بنویسم .
مریم دست مرا گرفت و پای کامپیوتر نشاند، نور اتاق را تنظیم کرد و عودی کنار چراغ مطالعه برفروخت و گفت : بنویس تا آرام شوی. من واله و شیدا از این عکس و العمل او نوشتم. حاصل طرح یک نمایش نامه بود به نام اولیه ی اعترافات در سه پرده.
اینکه چه نوشتم اهمیت ندارد اما مهم آن است که از دیو سرتی عدو نشکستم، نه نشستم و این همه را مدیون مریم هستم . این معشوق اساطیری من این یار همراه من مریم
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همهجا زمزمهی عشق نهان من و توست
این همه قصهی فردوس و تمنای بهشت
گفتوگویی و خیالی زجهان من و توست